مرتضى راوندى

151

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

جدال مرگبار ميان پدر و فرزند محتاج به تحقيق بيشتر است و شاهنامه از مطالب و موادى كه داستانهاى قهرمانى و حماسى را به‌وجود مىآورند انباشته است . . . » « 1 » به‌نظر دكتر زرين‌كوب ، سلطان محمود كه به مدايح و خوشامدهاى شاعران ، بيش از تاريخ قهرمانان كهن علاقه داشت ، قدر سخن فردوسى را ندانست ، شايد بعضى وى را نزد سلطان به بددينى هم متهم كرده بودند و مخصوصا اين احتمال هست كه حاسدان ، داستانهاى رستم و پهلوانان قديم ايران را در نظر سلطان ، كه خود داعيهء قهرمانى و جهانجويى نيز داشت ، پست‌وحقير جلوه داده بودند ؛ در هرحال سلطان ، شاهنامه را به چيزى نشمرد و از رستم آفريده محبوب فردوسى ، به زشتى ياد كرد و از سر خشم و خودپسندى ، چنان كه مولف تاريخ سيستان مىگويد ، گفت كه : « شاهنامه خود هيچ نيست مگر حديث رستم ، و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست « گفته‌اند كه شاعر ازين مايه بىاعتنايى و قدرنشناسى محمود برنجيد ، سلطان را هجو كرد و از بيم وى از غزنين بيرون آمد ؛ از آن پس يك‌چند با خشم و ترس در شهرهايى چون هرات ، رى و طبرستان متوارى بود تا به توس رفت و بين سالهاى 411 يا 416 به‌سختى و رنج درگذشت . فردوسى در پايان شاهنامه ، بار ديگر از مشكلات زندگى و تلاش ملّى و فرهنگى خود ياد مىكند : كنون عُمر نزديك هشتاد شد * اميدم به يكباره بر باد شد سرآمد كنون قصهء يزدگرد * به ماه سفند ارمُذ روز ارد ز هجرت شده پنج هشتاد بار * كه گفتم من اين نامه نامدار چنان كه از شاهنامه برمىآيد ، فردوسى طبع لطيف و خوى پاكيزه داشت ، سخنش از طعن و دروغ و بدگويى و چاپلوسى خالى بود و تا مىتوانست الفاظ پست و زشت و تعبيرات ناروا و دور از اخلاق به كار نمىبرد ، و در وطن‌دوستى چنان كه از جاىجاى شاهنامه به خوبى برمىآيد سرى پرشور داشت به قهرمانان و دلاوران كهن عشق مىورزيد . . . » « 2 » به‌قول دكتر يوسفى : « شناختن شاهنامه فردوسى و به روح و جوهر آن پىبردن ، موضوعى نيست كه سرسرى گرفته شود ، كارى است مهم ، بلكه براى مردم ايران وظيفه‌يى است خطير ، حتى به گمان من ، آنچه اين اثر بزرگ براى بشريّت و حيات معنوى

--> ( 1 ) . ريچاردن فراى ، پيشين ، ترجمه مسعود رجب‌نيا براى كسب اطلاعات بيشتر نگاه كنيد به بخارا - ترجمه محمود محمودى ، ص 140 به بعد ( 2 ) . با كاروان حله ، پيشين ، ص 15 به بعد .